شرطی
من خودم را سالهاست می فروشم شرطی،
روزی بهر نان،شبی هم رسمی،
بی سبب عیب نزار،
من اگر خاموشم،
لب من سوخته است
از بوسه های جبری،
روزگاری من هم ،
آبرویی داشتم،
مفت باختمش،
همه چی را شرطی.
بصیرت : نگرش متفاوت موقعیت در کشاکش روزمرگی.
من خودم را سالهاست می فروشم شرطی،
روزی بهر نان،

زمانی که انسان در هنگام عبادت به کمی راهنمایی مذهبی نیازمند است ، فلشی بر روی سقف اتاق ، به سمت خدا اشاره می کند .
نیاز باران به کویر،
نیاز پرواز به پرنده،
نیاز خالق به مخلوق،
نیاز هوا به آدم،
همچون نیاز عشق به انسان،
دست من به لمس وجودت نیاز دارد.
شهبد 15-5-90
تن من جان دوباره می خواهد،
جسمم را رها کن.
عالمی تازه می خواهم،
فکرم را رها کن.
حرف امروزم نیست،
سالهایت می گوییم.
فاحشه امشب به دیدارت نمی آیم.
شهبد 12-5-90
و آنقدر از خود بی خود شدم که در من نفوذ کرد،
آنقدر وارد شدکه دیگر عادت شد...
و اکنون در تنهایی عمیق محتاج نوازشم.
شهبد 12-05-90

شهبد 11-5-90
دستهایی خالی
پاهایی بی حس
چهره ای فقیر
رنگی پریده
چند خطی بیش نمانده
به رسوایی من
چه اهمیتی دارد که:
به چه فکر می کنم
چه می گوییم
چه کرده ام و چه می کنم
چه کسی می داند به چه می اندیشم؟
صورتم سوخته است،
در نهان خانه ی عشق
دستهایم خالی است
در پی این محفل
پاهایم شکست
در طی این جاده
روزگارم آشوب
جان پناهم مشروب
هر شبم خون آلود
در پس این پرده
به چه فکر می کنم؟
من هنوز آزادم
به خدا می خندم
به خدا می رقصم
من هنوز جان دارم
من هنوز دوست دارم
دوستت دارم را به خدا می فهمم
من هنوز عاشقم
آری، به تو فکر می کنم.
شهبد تیرماه 1390
وقتی وقتش نیست
وقتی روزش نیست
وقتی خودش نیست
بی خود زور نزن.
از خدا چیزی نخواه
از همه زود نرنج
با همه دلتنگی
بر دلی چنگ نزن
حرمت عشقت را
با خطایی نشکن
شهبد تیر ماه 1390
نه
ای کاش نزدیکتر
نه
ای کاش لباس تنت
نه
ای کاش خوراک شبت
نه
ای کاش دیازپام بودم
از فرط خستگی به من پناه میاوردی
من تورا می خواباندم
در تو رها می گشتم
در تو پخش می شدم
با وجودت آغشته می شدم
در تو نفوذ می کردمو از جنس تو می گشتم.
به قلب رسیده و گوشه کناری دنج خانه می کردم.
ای کاش اوج پروازت کمی پایین تر بود،
هم اندازه ی من
...
ای کاش دیازپام بودم
16 خردادماه 1390
شهبد
در من نبودی
در صبحگاه خودخواهی
در اولین روز اسارت
بر بام مشترک بی نوایی
هرکه را دینی بود
تورا بی خدایی
در من نبودی
من در تو نبودم
خس خس سینه ام
سربار بود
منو اجباری کویر لوت
و گذشته ای که بیشتر خواب بود.
من در تو نبودم.
بانوی من سهم ما فاصله بود.
نیمروز زمستانی
غیبت دوستی
دروغ های روزمره
آدم های فراری
گدایی محبت، کار بی وقفه
زنگ تفریح، کام به ته سیگار
میوه های به ظاهر رسیده
چهره های پر کینه
نگاهی بی حس
مشتریان سنگ فرش بی عرش
بازار بی رونق دوچشم و بورس داغ بنا گوش.
29 بهمن ماه 1389
شهبد

عجب بیهوده می پیماییم،
جاده ی زندگانی را،
شراب و حباب و سراب می بینیم،
عشق روزگار جوانی را،
...